ماهور.

با حس ضعف شدیدی چشمامو باز کردم

همه جا تاریک بود و یادم نمیومد کجام

چندبار پلک زدم تا متوجه شدم رهام کنارمه:)

چشمامو بستم تا بخوام که حس کردم از گشنگی معده م داره خودشو میخوره!

حالا من از کجا چی پیدا کنم که بخورم؟!

جرعت نداشتم رهامو بیدار کنم انقدر مظلوم خوابیده بود که حتی دلم نیومد برقو روشن کنم!

گوشیمو برداشتم و چراغ قوه ش رو روشن کردم

نگاهی به اطراف اتاق انداختم و رو یه یخچال کوچیک قفل شدم از جام بلند شدم و همونطور که سمتش میرفتم دعا میکردم توش پر از خوراکیای خوشمزه باشه

درشو باز کردم

دستمو رو شکمم کشیدم و -به به!

همونجا نشستم و حمله کردم به خوراکیا.

شکلات سوم رو باز کردم و در حالی که سیبی که تو دستم بود رو گاز میزدم از جام بلند شدم و در یخچالو بستم

چرخیدم سمت تخت.

عه رهام کو!!!

هنیز(هنوز) داشتم فک میکردم شاید رفته دشویی که یهو کوبیده شدم به دیوار

چندثانیه مات و مبهوت رهامو نگاه میکردم

البته رهام که چه عرض کنم!

فقط از رو چشماش فهمیدم خودشه

دستشو دراز کرد و چراغو روشن کرد و با تعجب زل زد بهم

رهام:تویی که!!!

-توقع داشتی کی باشه؟؟!

رهام::/

پوزخندی زدم و-به من میگی نترس خودت داشتی منو میکشتی-_-

رهام:توهم یهو از خواب بپری ببینی اون که تو بغلت خواب بوده نیست و یکی عین قحطی زده ها نشسته سر یخچال هرچی میرسه دستش میخوره وحشت میکردی!

-گشنم بود خواستم بیدارت نکنم بد کردم؟!

رهام:نه فقط دفعه بعدی این چراغو روشن کن ادم بفهمه تویی

-ایییییش باشه

سیب توی دستمو از دستم کشید و برگشت سمت تخت

دستمو کشیدم رو سرم و-اخدردم گرفتااااا

رهام:ببخشید

پوکر نگاهش کردم و یه سیب دیگه از تو یخچال برداشتم

رهام:میگم ما که با سیب و شکلات و این چیزا سیر نمیشیم لباساتو بپوش بریم بیرون یه چیزی بخوریم

-ساعت 3نصف شب غذا از کجا میخوای بیاری؟!

رهام:اه راست میگیا هر چی تو یخچال هست بیار بخوریم

مثل دوتا زامبی گشنه افتادیم به جون یخچال و هرچی توش بود خوردیم!!!

دراز کشیدم رو تخت ودستمو بالا بردم و-من دیگه یه ذره هم جا ندارم

رهام یکم اب ریخت تو لیوان و-اینم بخورم که اینارو بشوره ببره

برقو خاموش کرد و دراز کشید رو تخت.

رهام:ولی حیف اون کباب ترکیا که کنار اسانسور جاموند

-اخ اخ چه بد شد کاش اونا رو میاوردیم

رهام:بیخال شو تا صبح چیزی نمونده یکم بخوابیم میریم پایین صبحونه میخوریم.

 

 

ریما.

-همین که گفتم یه ساعت دیگه برمیگردی خونه باهم میریم دکتر

امیر:وای ریما من خودم میرم تو نمیخواد بیای

-اتفاقا منم باید بیام

امیر:این چ وضعشه مثلا مرد این خونه منم بعد رو حرف تو نمیشه حرف زد!!!

-چرت و پرت نگو مثل یه بابای خوب به حرفای من گوش بده دو روز دیگه این بچه ازت یاد میگیره!

امیر:الهی باباش قربونش بره اون فسقلی میشه عین خودت به من زود میگه میگی نه! صبر کن ببینیم چی میشه!

-امییییر انقدر منو حرص نده

امیر:باشه باشه میریم دکتر

-افرین.

با صدای زنگ ایفون جفتمون باتعجب همو نگاه کردیم ساعت ده صبح کی میاد اینجا؟!

امیر رفت سمت ایفون و درو باز کرد

-کیه؟

امیر:رهام اینا

-عهه مگه برگشتن؟!!

.

ماهور پرید سمتم و محکم بغلم کرد!!!

ماهور:سلاااااااااام عسل خاله!

اروم گفتم:عیلک سلام باز تو منو با اقاتون اشتباه گرفتی ولم کن خفه م کردی

ماهور یه قدم عقب رفت و با حرص نگام کرد و-نمکدون:/

-خیارشور! حالا چی شده کله سحر از تختون دل کندین اومدین اینجا؟؟

ماهور دوباره خودشو انداخت تو بغلم و-تخت کجا بود دیشب عین بدبختا تو هتل خوابیدیم

-چرا هتل؟

ماهور:خونه مون اومده بود.

اروم خودمو عقب کشیدم و-به خدا داری خفه م میکنی بیا بریم بشینیم بگو چی شده

دوتایی داشتیم میرفتیم بشینیم رو مبل که امیر و رهام زدن زیر خنده

-هرهرهر! به چی میخندین؟!

امیر:به شما دوتا عین بچه ها دارین خاله بازی میکنین

-مسخره:/

ماهور: بعد این همه وقت همو دیدیم حالا الکی بحث نکنین

-اصن ما به اینا چیکار داریم بیا بریم میخوام سیسمونی عسلو نشونت بدم

به بهانه سیسمونی رفتیم تو اتاق و دوساعت فقط حرف زدیم

تقه ای به در خورد و رهام و امیر اومدن تو اتاق

امیر:قشنگ سیسمونیو دیدین؟!

به امیر زبون درازی کردم و-بعله دیدیم بعدشم یه تخت و کمد الان هست بقیه شو باید بریم بخریم مگه نه ماهور؟!ماهور؟؟

ماهور:هان؟.اره راست میگه

رهام:الان از سیسمونی مهمترم هست بلندشین حاضرشیم بریم خونه ما یه کمکی برسونین

-عهههههههه من حوصله کلفت پارتی ندارم :(

امیر:اخ اخ راست میگه منم بعد از ظهر وقت دکتر دارم

رهام:الان هنوز سرظهره به بعدازظهر چه ربطی داشت-_-

امیر:من چمیدونم !

رهام:منو باش به کیا میگم کمک کنین:/ ماهور پاشو خودمون بریم

-وایییییییییی نه شما یه چایی ام نخوردین محاله بذارم برین

رهام:تکلیفو مشخص کنین من و ماهور در هر صورت باید امروز خونه مونو سروسامون بدیم نمیاین خدافظ!

امیر:وااااااا رهام! واقعا نمیفهمی ما داریم شوخی میکنیم؟!

رهام یکم هنگ امیرو نگاه کرد.

زدم به پهلوی ماهور و-توی دیوونه باورت میشه من حوصله باتو بودنو نداشته باشم؟؟؟

رهام:فک کنم اثرات ه و خستگی و خواب بد دیشب و گشنگیه :/

امیر:پس حله الان میریم خونه شما کارارو اوکی میکنیم بعدش ناهار میخوریم بعدشم میریم بیرون دوردور!

-نه خیر جناب مقاره شما وقت دکتر داری

امیر:حالا اون وسط شاید دکترم رفتیم

رهام:خیلی خب بابا فلجمون نکنین با این برنامه ریزیاتون حاضرشین بریم ببینیم چی میشه!!!

 

چی میشه ینی؟!؟!؟!!؟

#خبیثانه

رهام ,امیر ,ماهور ,بریم ,خونه ,میشه ,چراغو روشن منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

خاله ستاره صیغه اجناس فوق العاده فروشگاه ‫3030tv معماری و زندگی لاله های روستای برگه